بعد مدتها بالاخره تصمیم گرفتم اپ کنم راستش دیگه دل و دماغ اینجا نوشتن رو هم ندارم کاملا بی انگیزه شدم  امشب شب تولد وجود زندگیم بود از مدتها قبل تصمیم داشتم یه تولد خوب براش بگیرم ولی تقریبا از یه هفته پیش شدیدا مریض شدم و تبم به هیچ عنوان نمی افتاد چند روز پیش هم به خاطر تب زیاد تشنج کردم ولی شکر خدا امروز خیلی بهترم خلاصه چه سرتون رو به درد بیارم خانوادگی مریض شدیم و تمام کارهای خونه افتاده بود گردن شوشوی مهربون که الحق و الانصاف خوب ازمون پذیرایی کرد هر چند خودش هم مریض بود ولی طفلک این اواخر از بس به ما خدمات داد خودش از پا افتاد منم که به کلی روحیه م رو باخته بودم و روزا که شوشو سر کار بود کسی تو این غربت نبود که یه لیوان اب دستم بده حالم به حدی بد بود که نمیتونستم از جام بلند شم تازه بدتر این بود که ابوالفضل هم مریض شده البته الان کسالت به خوبی رفع نشده ایشالا بلا از همه ی شما ها دور باشه
جدیدا ابوالفضل رو میبرم مهد تصمیم داشتم جشن تولدش رو تو مهد براش بگیرم چون اونجوری بیشتر بهش خوش میگذره اخه اینجا که کسی نیست بیاد تولد بچه م ولی خودش میگه دوست دارم تو خونه برام تولد بگیری طفلی تا رفت مهد مریض شد به هیچ عنوان هم غذا نمیخوره ولی در کل امروز روز خوبی بود با اینکه نتونستم برا ابوالفضل تولد بگیرم و گذاشتمش برا چند روز بعد که حالش کاملا خوب شد  خودش میگه کیک تولدم رو هلی کوپتر سفارش بدهالهی من دورت بگردم که اونقدر بزرگ شدی که خودت برا کیک تولدت تصمیم میگیری
امروز که از خواب بیدار شدم ساعت هفت و نیم بود شب قبلش هم همسری انار خریده بود اخه امسال به خاطر ابوالفضل خیلی کم انار خوردم صبح که بیدار شدم فکر کردم تبم زیاد بوده توهم زدم اخه الان که دیگه اناری در کار نیست رفتم همسری از خواب بیدار کردم گفتم انار خریدی یا من خواب دیدم گفت نه عزیزم خریدم رفتم تو اشپزخونه دنبال انار میگشتم اخر سر یافتم و جاتون خالی نشستم عین این زنای ویار دار به انار خوردن عاشق انارم
با اینکه خیلی رو پا نبودم ولی تصمیم گرفتم روز خوبی رو اغاز کنم چون همیشه مادر خونه هستش که تک تک افراد خانواده تاثیر میزاره یه کم خونه رو مرتب کردم تو این یه هفته که مریض بودم شتر با بارش تو خونه مون گم میشد ناهار هم همسری کباب درست جاتون خالی ولی ابوالفضل اصلا لب نزد و یه گوشه اشپزخونه خوابش برد بعد مدته یه روز اروم هر چند که مریض بودم ولی بدون استرسی رو گذروندم  اهان راستی امروز یکی از ماهی های اکواریم مون مردشابوالفض همش میگفت از بس مامان تو دستت رو کردی تو اکواریم ماهی مو کشتی(من یا تو فسقلی مامان)
خلاصه تو این مدتی که اپ نداشتم گفتنی های زیادی داشتم چون شکر خدا دو ماه از اردبیل دور بودم خاطرات تلخ و شیرینی برام ثبت شد هم قزوین بودم هم تهران و هم ارومیه توی ارومیه و تهران هم بهمون خیلی خیلی خوش گذشت
تو قزوین هم شب داشتیم می رفتیم بیرون تو کوچه مادر شوهرم اینا یکی از دوستای وبلاگی عزیزم یعنی تیلای گل رو دیدم اونقدر هیجان داشتم که اصلا نفهمیدم چی گفتم بهشون البته از سینای فسقلی شناختم قربونت برم وروجک که از نزدیک یه ذره بودم شیطون بلا

۲۲ بهمن هم پنجمین سالگرد مادرم بود شب قبلش رفتیم استارا خونه دوستم شهره و اونجا شله زرد درست کردیم البته بیشتر کاراشو شوشوی عزیزم انجام داد که همین جا ازش خیلی خیلی تشکر میکنم مهربونم
خب ببخشید دیگه اگه خیلی قاطی پاتی نوشتم از همه جا گفتم اگه مشکلی داشت به بزرگی خودتون ببخشید
نفس زندگیم ابوالفضل عزیزم تولدت مبارک عزیزم منو ببخش که دو ساله شرمنده تو شدم و اونجور که باید و شاید که در شان تو باشه نتونستم برات تولد بگیرم ولی قول میدم به محض اینکه از این شهر خ ر ا ب ش د ه رفتیم بهترین تولد رو برات بگیرم مامانی
عزیزم خیلی خوشحالم که تولدت مصادف شده با ولادت محمد رسول الله و امام جعفر صادق انشالله که جدت نگهدارت باشه
 فعلا بای
پی نوشت:امروز نو عید پدر شوهرم بود که نتونستیم بریم هم دوری راه و هم مریضی بد ما