سلام
ببخشید که این پست رو عجله ای مینویسم چون کلی کار دارم ولی برا ثبت خاطراتم میخوام بنویسم
دیروز صبح ساعت ۸ از خواب بیدار شدم سر درد بدی داشتم و میدونستم که چاره کار فقط یه دوشه
رفتم یه دوش گرفتم اومدم ابوالفضل و شو شو هم بیدار شدن خیلی خیلی دلم گرفته بود یه کم به اوضاع خونه رسیدم همسرم گفت بریم بیرون.هم دلم میخواست برم هم دلم میخواست نرم رفتن به این جهت که اگه تو خونه میموندم دلم بیشتر میگرفت نرفتنم هم به این خاطر که از بس جاهای تکراری رفتم حالم داره بهم میخوره. خلاصه سر ماشین رو به سمت گردنه حیران کج کردیم خیلی هم گرسنه بودیم چون صبحانه هم نخورده بودیم

همسری گفت چی دوست داری بخوری؟ گفتم فرقی نداره به ادم گرسنه هر چی بدی میخوره گفت نه باید بگی منم دلم املت میخواست رفتیم یه جا که همیشه میریم املت خوردیم املتش رو هم با رب گوجه درست میکنه ولی اونقدر گرسنه بودیم که انگار بهترین غذای دنیا رو خوردیم. نزدیکی های استارا بودیم همین طور بی هدف رفتیم سمت استارا اونجا که به جزء بازار بنجل جایی رو نداره برا وقت کشی رفتیم دو سه تا راسته رو گشتیم ولی اصلا نمی چسبید فقط یه بلیز برا ابوالفضل خریدم خودش هم گیر داده بود براش اسباب بازی بخریم که مجبوری یه اسباب بازی خریدیم اومدیم بیرون. یه کم بیرون نشستیم ابوالفضل هم مشغول بازی بود دوباره پشیمون شدیم رفتیم داخل باز یه چرخی زدیم اومدیم بیرون هوا هم خیلی سرد بود ساعت ۴ راه افتادیم سمت اردبیل خ ر اب ش د ه . قبلش یه ایستادیم گاز ماشین رو پرکردیم بعد راه افتادیم ابوالفضل هم می دید تو راه بلال میفروشن همش میگفت بلا میخوام یه جا نگه داشتیم هوا اونقدر عالی بود و پر مه که ادم دلش میخواست همین طور اونجا بمونه قندیل بزنه

جاده هم خیلی خیلی شلوغ بود مسافر هم زیاد بود انگار اول تابستون بود. تا برسیم خونه ابوالفضل هم خوابش برده بود ولی تو خونه با صحبت کردن ما بیدار شد صبح ساعت ۱۱ صبحانه و ناهار رو یکی کرده بودیم همگی گرسنه بودیم فوری یه شامی درست کردم نمیدونم ابوالفضل یا خیلی گرسنه بود یا خیلی خوشش اومد کلی خورد بعد دیگه ابوالفضل یه کم بازی کرد و ساعت ده نیم خوابش برد ولی ما تا یک بیدار بودیم داشتیم خاک سرخ می دیدیم خیلی این فیلم رو دوست دارم فیلم که تموم شد رفتم لباسشویی رو روشن کردم اومدم بخوابم یهویی داد زدم شوشو رو صدا زدم اونم فکر کرد چی شده زودی اومد از خنده غش کرده بودم گفت برا چی میخندی گفتم هیچی عراقی ها اومدن

اونقدر حرف زدم گفتم عراقی ها اومدن ساعت شد ۲ لباسشویی هم نیم ساعت مونده بود کارش تموم بشه نشستم تا کارش تموم بشه و لباسا رو پهن کنم اومدم که بخوابم دیدم همسری خوابیده حسودیم شد

بیدارش کردم گفتم پا شو گفت چی شده بذار بخوابم گفتم باور کن جریان چوپان دروغگو شده این دفعه واقعیته عراقی ها اومدن

پتو رو کشید رو سرش خوابید منم گرفتم خوابیدم ساعت هشت بیدار شدم ولی حوصله هیچ کاری رو نداشتم گرفتم دوباره خوابیدم نه و نیم بیدار شدم یه کم کا رامو انجام دادم ابوالفضل بیدار شد صبونه نخورد. جایی کار داشتم همسری اومد دنبالم رفتیم بیرون ما رو پیدا کرد تازه یادم افتاد که مدرک شناسایی همرام نیست خیلی عصبانی شدم کارم رو هم نتونستم انجام بدم زنگ زدم شوشو اومد دنبالمون ما رو رسوند خونه کلی هم عصبانی بودم ساعت ۱۲ بود و با یک عدد ابوالفضل صبحانه نخورده گرسنه طرف بودم سریع نهار رو اماده کردم اینم تا نیمه امروز ما
ولی دیروز برام در کل روز خوبی بود از رفتنم به گردنه و تکراری بودنش ابدا پشیمون نشدم همه جا از نو سبز شده بود انگار تازه فصل بهار بود
دیشب تو اخبار شنیدم که تو استارا و چند شهر گیلان زلزله اومده نمیدونم دعای کی پشت سرمون بود که اتفاقی برامون نیفتاد
از همین جا از دخترعموی خودم بابت او جریان کلی ازش عذر خواهی میکنم ما خیلی خیلی شرمنه تو شدیم میبوسمت عزیزم

من تا چند روز نیستم فردا میرم مهمونی
البته از دیروز کلی عکس گرفتم ولی هنوز فرصت نکردم بریزم تو کامی برم بیام این کارو انجام میدم
اگه جایی اشتباه نوشتم ببخشید دیگه چون خیلی هول هولکی بود
فعلا بای