جمعه 22 ابان

سلام
اول براتون از جمعه ای كه گذشت بگم تو این مدتی که خونه نبودم کلی خونه رو خاک گرفته بود چون همسری هم خونه بود بهش گفتم کمکم کنه تا خونه رو مرتب کنیم شوشو هم کلی کمک حالم بود اون توی اشپزخون بود ومن داشتم تغییر دکوراسیون میدادم که یهو دیدم در میزنن ایفون رو برداشتم دیدم همسایه پایینی هستش که میگه مبلا رو جا به جا میکنید شوهرم اومده میخواد استراحت کنه(ایشالا به زمین گرم بخوره اون شوهرت) منم گفتم باشه خانم ببخشید تا من گفتم ببخشید زنه پر رو شد گفت ملاحضه نمی کنید پسرت همش تیله میندازه انگار خونه ماست که بدونه پسر من چیکار میکنه منم گفتم خانم منم مثل شما یه مستاجرم ماهی ۳۰۰ تومن اجاره میدم که بچه م تو خونه راحت باشه گفت من میرم زنگ میزنم صاب خونه بیاد گفتم برو بزن اگر هم بنا به ملاحضه باشه شما باید بیشتر ملاحضه کنید که هر شب  خدا  تو خونه تون دعوا دارین و تا ساعت یک ما باید حرفهای رکیک شوهرت رو بشنوییم ایفون رو گذاشتم دیدم صدای مرده میاد رفتم ایستادم تو راه پله دیدم صدای مرده میاد و اونایی که لایق خودش و خانوادشه داره به من میگه زنش هم میگفت بالایی(یعنی من) گفتم ما اینجا رو خریدیم و شما مستاجر هستین و ما هر کاری دلمون بخواد توش انجام میدیم زن ۵۰ ساله خجالت نمیکشید دروغ میگفت شوهر خیر ندیده ش هم میگفت بگو تو گوه خوردی اینجا رو خریدی از این به بعد در ها رو محکم می بندید خاک بر سر انگار ما مبلا رو عمدا اینور اونور میکردیم من همچنان داشتم گوش میکردم که مرده برگشت گفت ق....  ج.... باز چیزی نگفتم ولی تا بابامو فوش داد دیگه هیچی حالیم نشد اومد خونه مانتو شلوارم رو پوشیدم رفتم دم درشون هر لایقش بود بهش گفتم میخواستم و حسلبی حقش رو گذاشتم کف دستش اومدم خونه یه کم بعد صاب خونه اومد حالم از این خاله زنک بازی بهم خورد انگار اینجا مدرسه س که زنگ زده مامانش بیاد خلاصه به صاب خونه هم گفتم چون مرده ی منو فوش داده از این به بعد به جای راه رفتن توی خونه میدوم ببینم کی میتونه حرفی بزنه. بعد اینکه صاب خونه مون رفت خیلی بهم ریخته بودم ساعت ۳ راه افتادیم رفتیم استارا خونه دوستم شهره یه کم اونجا اروم شدم ولی هنوز تو ذهنم بود از اون روز که بابامو فوش داده فقط دارم نفرینش میکنم ایشالا خیر نبینه واگذارش کردم به حضرت ابوالفضل ایشالا فلج بشی که روز جمعه ای که اموات روحشون ازاده پدر منو فوش داد هر چند به بابای عزیزم نمیرسه ولی بالاخره الان ایان شده که فحشش داده ایشالا اینجوری بشی
پی نوشت : پست قبلی من مربوط به ادامه سفرم بود که برقا رفت حالا اگه شد شب میام مینویسم البته این بار باعکس

لعنت به این برق

اومدم کلی نوشتم یه لحظه هم به دلم افتاد نکنه یه موقع برقا بره بعد گفتم نه بابا خیلی وقته از قطعی برق خبری نیست چند بار گفتم تا اونجایی که نوشتم ثبت موقت بزنم  ولی بازم بیخیال شدم کاشکی این کار رو میکردم ولی تا خواستم ثبت مطلب رو بزنم برق رفت لعنت به این برق که بی موقع میره لعنت به اینجا که من توش گیر افتادم و حالم روز به روز بیشتر از اینجا بهم میخوره

من برگشتم

دوستای خوبم سلام
دلم برای همگی شما تنگ شده بود. جمعه هفته پیش برگشتم ولی چون موقع رفتن یادم رفته بود مودم رو خاموش کنم لذا تو این یه هفته هر چی شارژ داشتم خالی شده بودبرای همین این چند روزه اینتر نت نداشتم تا بهتون سر بزنم

خب برگردیم به یکشنبه هفته پیش یعنی نهم آبان
قرار بود دوستم شهره و پسرش هم بیاد تا باهم بریم سنندج شهره و امیر علی پسمل گلش ساعت نه رسیدن اردبیل من هم از اومدن اونا خیلی خوشحال بودم چون اینجوری دیگه تنها نبودم. در کل با این دوستم خیلی راحتم و برام مثل یه خواهر میمونهولی چون همسری جلسه داشت نتونست بره دنبالش از این جهت من ازش خیلی شرمنده شدم ناهارم از صبح بار گذاشته بودم و از روز قبل هم نخود خیس کرده بودم و از وبلاگ تیلا جون برا تو راهمون فلافل درست کردم که خیلی عالی شده بود ساعت یک و نیم را افتادیم و از یه جاده ای رفتیم که میخورد به اتوبان زنجان و تقریبا حدود ۱۱۰ کیلومتر جلو افتادیم  ولی جاده ی خیلی خیلی خلوتی بود به جزء ما فقط یه ماشین تو جاده بود و دیگه پرنده پر نمیزد  ابادی هم وسط جاده خیلی کم بود ولی یه ابدی بود که خیلی خیلی قشنگ بود همه ی خونه ها کا گلی بود خلاصه بعد از عبور از اون جاده پر پیچ و خم که کاهی جاده قدیمی و گاهی جدید بود به اتوبان زنجان رسیدیم و از انجا هم به سمت بیجار توی مسر هم زیاد نگه نداشتیم  امیر علی و ابوالفضل هم گاهی با هم دوست بودن و گاهی هم این مدلی ساعت نه شب به سنندج رسیدیم به چند هتل سر زدیم همه پر بودن یکیش هم فقط اسمش هتل بود در حد مسافر خونه هم نبود در همین حیص و بیص که شوشو دنبال هتل بود شهر ه گفت من دوستی دارم که سنندجی هستن بزار یه زنگ بهشون بزنم ولی من بهش گفتم که اخلاق همسری اینجوری نیست که بیاد خونه ی کسی که نمیشناسه ولی شهره زنگ زد اونا هم هی اصرار که باید بیایید خونه ما خوب نیست که ما اینجا باشیم و شما برین هتل  همسری هم خیلی صریح گفت نه ولی باز بیچاره ها درست اون موقعی که ما یه هتل خوب پیدا کردیم اومدن دنبالمون انقدر تعارف تعارف تا اینکه بالاخره به زور رفتیم خونه شون البته من ادم راحتی هستم و خیلی زود با کسی انس میگیرم و خیلی هم زود با سمیرا خانمی که رفتیم خونه شون دوست شدم شهره خوابش برد ولی من و سمیرا تا سه شب بیدار بودیم و کلی حرف زدیم صبح با اخم های شوشو فهمیدم که باید زود فلنگ رو ببندیم چون دختر کوچولوی سمیرا تا خود صبح گریه میکرد من که دلم خیلی ریش شد از گریه های این طفل معصوم صبح ساعت صبحانه خوردیم و تا از اونجا در بیاییم شد ساعته نه سمیرا هم هی اصرار که اگه کارتون امرز درست نشد حتما برگردین اینجا من هم برای اینکه یه موقع بهش بر نخوره گفتم اگه موندنی شدیم حتما بر میگردیم خونه شماتایید

                     بقیه رو هم بعدا براتون مینوسم فعلا بای

سفر ضرب العجلی

دوستان خوبم سلام یه سفر فوری برامون پیش اومده که حتماباید بریم سنندج
دلم برا همه دوستای خوبم تنگ میشه دعا کنید به سلامتی بریم و برگردیم

مراقب خودتون باشین مخصوصا مراقب کوچولوهاتون
خیلی دوست داشتم قبل از رفتنم پست تولد امیر علی  پسر دوستم شهره جون  رو مینوشتم ولی فرصت نشد ایشالا برم بیام مینویسم براتون
اینم برا شما دوستای خوبم
بای

پی نوشت:
دوستان خوبم اگه تو این مدت نظرات شما رو تایید نکردم شرمنده چونکه چند روزی نیستم حالا اگه شد با گوشیم اینکار رو انجام میدم

ماجرای ختم انعام


دوستان عزیزم بنا به دلایلی نظرات شما عزیزان رو تائید نمیکنم .
ادامه نوشته

اولین برف 89 دوری از پدر


سلام

بالاخره اولین برف سال هم توی اردبیل به زمین نشست البته چند مدت پیش سبلان برف اومده بود الان هم برفش خیلی نا محسوسه شاید تا الان که من دارم مینویسم قطع شده چون خیلی کم بود

دلم بسی بسیار گرفتهالان داشتم فیلمش رو نگاه میکردم که توی خونه ی عمه م خواهر ازشون گرفته چقدر دلم براش تنگ شده ولی دیدن فیلم ها و عکس ها منو قانع نمیکنه
بابا جونی دل دخمل کوچولوت برات خیلی خیلی تنگ شده خیلی

یه پست عجله ای

سلام
ببخشید که این پست رو عجله ای مینویسم چون کلی کار دارم ولی برا ثبت خاطراتم میخوام بنویسم
دیروز صبح ساعت ۸ از خواب بیدار شدم سر درد بدی داشتم و میدونستم که چاره کار فقط یه دوشه
رفتم یه دوش گرفتم اومدم ابوالفضل و شو شو هم بیدار شدن خیلی خیلی دلم گرفته بود یه کم به اوضاع خونه رسیدم همسرم گفت بریم بیرون.هم دلم میخواست برم هم دلم میخواست نرم رفتن به این جهت که اگه تو خونه میموندم دلم بیشتر میگرفت نرفتنم هم به این خاطر که از بس جاهای تکراری رفتم حالم داره بهم میخوره. خلاصه سر ماشین رو به سمت گردنه حیران کج کردیم خیلی هم گرسنه بودیم چون صبحانه هم نخورده بودیم همسری گفت چی دوست داری بخوری؟ گفتم فرقی نداره به ادم گرسنه هر چی بدی میخوره گفت نه باید بگی منم دلم املت میخواست رفتیم یه جا که همیشه میریم املت خوردیم املتش رو هم با رب گوجه درست میکنه ولی اونقدر گرسنه بودیم که انگار بهترین غذای دنیا رو خوردیم. نزدیکی های استارا بودیم همین طور بی هدف رفتیم سمت استارا اونجا که به جزء بازار بنجل جایی رو نداره برا وقت کشی رفتیم دو سه تا راسته رو گشتیم ولی اصلا نمی چسبید فقط یه بلیز برا ابوالفضل خریدم خودش هم گیر داده بود براش اسباب بازی بخریم که مجبوری یه اسباب بازی خریدیم اومدیم بیرون. یه کم بیرون نشستیم ابوالفضل هم مشغول بازی بود دوباره پشیمون شدیم رفتیم داخل باز یه چرخی زدیم اومدیم بیرون هوا هم خیلی سرد بود ساعت ۴ راه افتادیم سمت اردبیل خ ر اب ش د ه . قبلش یه ایستادیم گاز ماشین رو پرکردیم بعد راه افتادیم ابوالفضل هم می دید تو راه بلال میفروشن همش میگفت بلا میخوام یه جا نگه داشتیم هوا اونقدر عالی بود و پر مه که ادم دلش میخواست همین طور اونجا بمونه قندیل بزنه جاده هم خیلی خیلی شلوغ بود مسافر هم زیاد بود انگار اول تابستون بود. تا برسیم خونه ابوالفضل هم خوابش برده بود ولی تو خونه با صحبت کردن ما بیدار شد صبح ساعت ۱۱ صبحانه و ناهار رو یکی کرده بودیم همگی گرسنه بودیم فوری یه شامی درست کردم  نمیدونم ابوالفضل یا خیلی گرسنه بود یا خیلی خوشش اومد کلی خورد بعد دیگه ابوالفضل یه کم بازی کرد و ساعت ده نیم خوابش برد ولی ما تا یک بیدار بودیم داشتیم خاک سرخ می دیدیم خیلی این فیلم رو دوست دارم فیلم که تموم شد رفتم لباسشویی رو روشن کردم اومدم بخوابم یهویی داد زدم شوشو رو صدا زدم اونم فکر کرد چی شده زودی اومد از خنده غش کرده بودم گفت برا چی میخندی گفتم هیچی عراقی ها اومدناونقدر حرف زدم گفتم عراقی ها اومدن ساعت شد ۲ لباسشویی هم نیم ساعت مونده بود کارش تموم بشه نشستم تا کارش تموم بشه و لباسا رو پهن کنم اومدم که بخوابم دیدم همسری خوابیده حسودیم شدبیدارش کردم گفتم پا شو گفت چی شده بذار بخوابم گفتم باور کن جریان چوپان دروغگو شده این دفعه واقعیته عراقی ها اومدن پتو رو کشید رو سرش خوابید منم گرفتم خوابیدم ساعت هشت بیدار شدم ولی حوصله هیچ کاری رو نداشتم گرفتم دوباره خوابیدم نه و نیم بیدار شدم یه کم کا رامو انجام دادم ابوالفضل بیدار شد صبونه نخورد. جایی کار داشتم همسری اومد دنبالم رفتیم بیرون ما رو پیدا کرد تازه یادم افتاد که مدرک شناسایی همرام نیست خیلی عصبانی شدم کارم رو هم نتونستم انجام بدم زنگ زدم شوشو اومد دنبالمون ما رو رسوند خونه کلی هم عصبانی بودم ساعت ۱۲ بود و با یک عدد ابوالفضل صبحانه نخورده گرسنه طرف بودم سریع نهار رو اماده کردم اینم تا نیمه امروز ما
ولی دیروز برام در کل روز خوبی بود از رفتنم به گردنه و تکراری بودنش ابدا پشیمون نشدم همه جا از نو سبز شده بود انگار تازه فصل بهار بود
دیشب تو اخبار شنیدم که تو استارا و چند شهر گیلان زلزله اومده  نمیدونم دعای کی پشت سرمون بود که اتفاقی برامون نیفتاد
از همین جا از دخترعموی خودم بابت او جریان کلی ازش عذر خواهی میکنم ما خیلی خیلی شرمنه تو شدیم میبوسمت عزیزم
من تا چند روز نیستم فردا میرم مهمونی

البته از دیروز کلی عکس گرفتم ولی هنوز فرصت نکردم بریزم تو کامی برم بیام این کارو انجام میدم
اگه جایی اشتباه نوشتم ببخشید دیگه چون خیلی هول هولکی بود
فعلا بای